قصیده ایی تحت عنوان نقاب از احمد عبدالله قاضی

گشته ام از خود ز خود بی اختیار   هرچه هستی است این جهانش نیست کار

چهره پنهان کرده ای پشت نقاب    انعکاسش درد و رنجم اشکار

درد و رنجم از همین زندان بود    جان گریزان از تن است و خوار و زار

چشمه ایی جاری شده از بطن ان   چشمه های کون و هستی بیشمار

قطره ایی گر راه بری در عمق ان   نیک بینی کل عالم شرمسار

قطره ایی یا ان وجود جوهری    اسمانها و زمین با کار و زار

اتصالم کن به اسرار وجود   تا رها یابم ز هجرت یار یار

چون خلیل الله بزرگ انبیا    هر رهی در پیش او شد اشکار

یا محمد خاتم کل رسل    گشت مسرور و سعید از بزم یار

مخلصی و صادقی و چاکری   پیشه کن در راه عشق چون یار غار

اقتباس در مقام بندگی   استقامت از عمر چون کوهسار

بیعت رضوان مرشد با مرید   دوری عثمان نمودش بیقرار

قاضیا درد و غمت پایان شود   شو مرید شیر حق دلدل سوار

قصیده ایی از احمد عبدالله قاضی تحت عنوان تنگ انوه

به تنگ انوه رسیدم با دل تنگ   تنم مجروح و پاهایم شده لنگ

پیاله بر زدم ابی ز برکه    زگرمی دور فکندم بار و خرقه

ولی این اب اب کوثرم نیست    کنارم ساقی و مه دلبرم نیست

همان ابی گرش یکبار بنوشم    عطش دور افکند از جان و هوشم

به باغ و گلشن و روی چو ماهت    ز اول عادتم دادی کنارت

ولی افسوس به دورم کردی افسوس    پیشمانم پریشان داد و افسوس

ز دست کی بنالم از دل خویش    ز خود کرده پریشان شد دل ریش

چرا گولم زدی شیطان بدینسان   چرا اتش زدی بر پیکر جان

ز اوج افکنده گشتم بر دل خاک    چقدر زجرم دهی من کی شوم پاک

ز نافرمانیت هیهات هیهات    ز دور افتادنت قلبم شده مات

وزیر و شاه و شهنه کل عالم   به پیش کبریائیت سر کنند خم

ندارم مآمنی اینجاه و انجاه    ندارم ساحلی غرقم به دریا

ولیکن رحمتت بی حد و چون است   ز هرچه فکر کنم باز هم فزون است

امیدوارم که برگردم به بازار    رها یابم از این درد دل ازار

ایا قاضی تو حاجت بر خدا بر    به غیر از او نداری یار و یاور